دوشنبه 17 اردیبهشت 1397

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پـری بـود

   نوشته شده توسط: رضا ساقی    






آن یار کز او خانه‌ی ما جای پـری بـود 
سرتاقدمش چون پری ازعیب بَری بود 

این غزل نیزهمانندسایرِغزلها دارایِ ایهام وابهام بوده وبه همین سبب بعضی ازشارحین چنین اظهارنظرکرده اندکه حافظ این غزل را در عزا و فراق ِ همسر ویافرزندش سروده‌است. 
بعضی نیز براین باورند که غزل درغیبتِ شاه ابواسحاق که ازدوستان صمیمیِ حافظ بوده سروده شده است باتوجه به محتوایِ غزل، نگارنده ی این متن نیز بانظردومی موافق است . به گواهیِ مورّخین ،ابواسحاق که خوداهلِ شعرودارایِ ذوق ِ شاعری بودمدتی به عدل ودادحکومت کردودرنهایت مغلوب امیر مبارز الدین گردید و به امر وی به قتل رسید...... بقیه درادامه مطلب

معنی بیت: یاری پری سیرت ،خوش رو وخوش رفتار همچون پریان بهشتی(معصوم ودور ازآلودگی) که سرتاقدمش عاری ازعیب ونقص بود ، با حضور او  خانه‌ وشهروکاشانه یِ ما جایگاه پریان شده بود .
پری ، موجودی لطیف وظریف و نیکوکار است.
 بری ، ، پاک ، عاری از عیب وایراد -معصوم وبی گناه
بالحاظ قراردادنِ حوادثِ تاریخیِ عصرِحافظ، بنظر می رسدآوردنِ واژه یِ"پری" درآغازِاین غزل به منظورِگمراه ساختنِ امیر مبارزالدین وهمدستانِ او بوده تا یه بهانهی هواداری ازابواسحاق موردِ غضبِ این پادشاهِ فاتح قرارنگیرد.بااین که رازِ دوستی وهمکاریِ وی باابواسحاق آشکارشده بودوهمگان براین موضوع واقف بودند.لیکن روشن است که  اگر پس ازشکستِ ابواسحاق وآمدنِ پادشاهِ فاتح،حافظ هچنان به سیاقِ قبلی ازاوحمایت می کرد، قطع یقین موردِ غضب واقع شده وچه بساممکن بودبه همین جرم مجازات سنگینی رامتحمّل گردد. ملاحظه می گرددکه رندی وزیرکیِ شاعرضمنِ آنکه شاهِ فاتح راگمراه نموده بسیاری ازشارحین نیزازبابت وجودِ واژه ی " پری" دچاراشتباه شده واین غزل راسوگنامه ای درفراقِ همسرِشاعر قلمداد کرده اند.
بااندکی مداقه دربیت هایِ غزل چنین استنباط می گردد که واژه ی "پری" گرچه درزبانِ فارسی به معنیِ زنِ زیباروی وپاک است وبکارگیریِ آن برایِ توصیفِ یک مردنامتعارف ونادرست است، لیکن حافظ که به تنهایی برفرازِقلّه یِ شاعری وسخندانی قراردارد،به خوبی از  قوانینِ بازی با کلمات آگاهست وباآگاهیِ کامل ازاین موضوع ،بگونه ای هنرمندانه طوری این واژه رابکارگرفته که قبل ازآنکه تصویرِیک زنِ زیباروی درنظرِ مخاطبین تداعی گردد،معنایِ پاکی وبی گناهی و معصومیّتِ پری به ذهنِ مخاطب متبادرمی گردد وگستره یِ مفاهیمِ پاکی وبی گناهی چنان دامنه داروبرجسته هست که تصویر زنِ زیبارو رامحو می نماید. به همین جهت نه تنهاهیچ اشکالی پدیدنیاورده بلکه ظرافتِ هنرِشاعردر"پرده یِ ایهام سخن گفتن" رانیزنمایان وبرجسته ساخته است.
ابواسحاق  فردی ادیب، خوش رو، خوش فکر ،خوش رفتار وازدوستانِ صمیمیِ شاعربوده ویک نوع ارتباطِ عاطفی -عشقیِ عمیقی بین آن دوجریان داشت واغلبِ شعرهایی که برای اوسروده،سرشارازمضامینِ عاشقانه است وچنانکه کسی ازشأنِ نزول غزل وحوادثِ تاریخی ِآن دوره آگاهی نداشته باشدگمان می کندکه این غزلها خطاب به دختری زلف پریشان وافسونگرسروده شده اند:
یاد باد آنکه سرِکویِ توأم منزل بود 
دیده را روشنی ازخاکِ درت حاصل بود
راست چون سوسن وگل ازاثرِصحبتِ پاک
برزبان بودمرا آنچه تورادردل بود
آه ازآن جوروتطاول که دراین دامگه است
آه ازآن سوزونیازی که درآن محفل بود
دردلم بودکه بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود
راستی خاتمِ فیروزه یِ"بو اسحاقی" 
خوش درخشید ولی دولتِ مستعجل بود
 وازهمین روست که اورا همچون پری ازعیب وایراد"ظلم وبی عدالتی" مبّرامی داند. شاعرمی گوید درزمان ِحکومتِ اوخانه وشهرِما همانندِ جایگاهِ پریان درامنّیت وصلح وآرامش بود.اما خانه ی پریان کجاست؟ بی شک پریان دربهشت قراردارند وازنظرگاهِ حافظ جامعه ای که حاکمِ آن عادل وخوش سیرت ونیکوکارباشد،قطعن تکّه ای ازبهشت است که درروی زمین قرارگرفته است.



دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش 
بیچاره ندانست که یارش سفری بود 

فروکش کنم : سکنا واقامت گزیدن- پیاده شدن دراین شهر- به معنایِ دیگرفروبلعیدن
به بویش: به امیدش- درآرزویش همچنین به بو و رایحه وشمیم او
دلِ چنین می پنداشت که درکنارِیارِ خویش دراین شهر سعادتمندانه زندگانی خواهدکرد.باهمین امیدو آرزو  ،دل با خویشتن گفت : به امید او در این شهر اقامت کنم ومسکن گزینم وسازِ زندگی راکوک کنم . لیکن دلِ بیچاره ودرمانده ازفراقِ یار،ازاین موضوع خبر نداشت که یارِعزیزش مسافر است وماندنی نیست و بزودی بارسفر خواهدبست . 
دلبرم عزم سفرکردخدارایاران 
 چه کنم بادل مجروح که مرهم بااوست



تنها نه ز راز ِدل من پـرده برافتاد 
تا بود فلک شیوه‌ی او پرده‌دری بود 

باازدست رفتنِ یارم به ناله و افغان وشیون افتادم ورازدلِ من(دوستی باشاهِ مغلوب) برملا گشت .البته تنهامن نیستم که اینچنین اسرارم آشکارشده است. تابوده همین طوری بوده ،راه ورسم روزگارچنین است .شیوه وروش چرخِ فلک افشاکردن رمزوراز عشّاق است.مثلی هست که می گویندعشق وسرفه رانمی شودپنهان کرد،عشق هیچکس درپرده نمی ماند بلأخره برملامی گردد.عشق را رسوایی اول منزل است.
بس بگشتم که بپرسم سبب دردِ فراق
مفتیِ عقل دراین مسئله لایعقل بود.



منظور ِخردمند ِمن آن ماه که او را 
با حسن ادب شیوه‌ی صاحب‌نظری بـود

حافظ یارش را همچون ماه، زیبا رخی توصیفی می کند که در عینِ حال که عاقل و داناست دارایِ خُلقی پسندیده و خویِ نیکو و نیز صاحبِ رأی و نکته سنج درسیروسلوکِ عارقانه می باشد اشاره به ذوقِ شعروشاعریِ ابواسحاق است.
بس نکته غیرِحسن ببایدکه تاکسی
مقبولِ طبع مردمِ صاحب نظرشود.



از چنگ منش اختر بد مهر به در برد 
آری چه کنم دولت دور قمری بـود 

ستاره‌ی بی رحم وبدطالع، یارمرا از دستِ من گرفت واینک من درمانده مانده ام و کاری از دست من برنمی آید.چه کنم چاره ازکجاجویم که دورِ روزگار دورانِ بدیُمن وشومیست  و ازدست رفتنِ یارم ازتأثیراتِ همین زمانه ی شوم است .
درقدیم معتقد بودند که گردشِ ستارگان هرکدام تأثیراتِ متفاوتی برزمین وساکنانِ زمین دارند بعضی دوران، خوش یمن بودندوخوش اقبالی پدیدمی آوردند وبعضی دیگر فتنه وآشوب . دردوره ای که حافظ می زیسته(دولتِ دورِ قمری) بسیار شوم و نا مبارک بود وازدست رفتنِ یارش رانیزحاصلِ بدطالعی ِ این دوران می داند.ضمنِ آنکه باآوردنِ (دولتِ دورِ قمری) به دولت وحکومتِ ابواسحاق نیز اشاره می نماید.
سیرِسپهرودورِقمر راچه اختیار  
درگردشندبرحسبِ اختیارِدوست



عذری بنه ای دل که تو درویشی واو را 
در مملکت حسن سر تاجوَری بود 

خطاب به دل خویش است می خواهد بگونه ای ازدست رفتنِ یاررا توجیه کند.ای دل آرام وصبورباش عذر یار (ازدست رفتنِ دوست) را بپذیر .توسزاوارِ اونبودی  تودرویش وبی چیز وتهیدستی ،درحالی که او شایسته ی پادشاهی بود.سرِ تاجوری داشت ایهام دارد:1- قصد پادشاهی وسروری داشت. 2- سری داشت که درخورِ تاج شاهنشاهی بود.
او در کشورِ حسن و زیبایی شایستگیِ‌ پادشاهی داشت ودرحالی که تودرویشی فقیربیش نیستی.
حافظ دوام وصل میسرنمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند.



اوقات خوش آن بودکه بادوست بسررفت 
باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بـود 

تنهاروز و روزگارخوش وخرمی که  داشتم همان روزگاری بودکه درکنار دوست(ابواسحاق) سپری شد.افسوس مابقیِ عمر درمحنت وغم واندوه گذشت باقیِ عمر که ازعشق ومحبتِ یارمحروم بودم هیچ حاصل و دستآوردی نداشت .هرچه بودبایاربود وباقی همه هیچ.
عرضه کردم دوجهان بردل کارافتاده 
بجزازعشق توباقی همه فانی دانست



خوش بود لب آب و گل وسبزه و نسرین 
افسوس که آن گنج روان ، رهگذری بـود 

وقتی که درکنارِ یار زندگی می کردم گویی که درسبزه زاران کنارجویِ آب وگل وسبزه شادمانی می کردم وشادکام وکامران بودم.دریغا که چنین گنجِ ارزشمندی که داشتم (همچون جویباران ساکن نبود) گذرنده ورونده بود وناگاه از دسترسیِ من خارج گشت.
تشبیه یاربه" گنج ِروان"  و "ایهامِ تناسب و مراعات النظیر " درچیدمانِ بیت  (لبِ آب ، گل ، سبزه و نسرین – روانیِ گنج ) بسیارزیبا وخیال انگیز است. 
ندانم نوحه ی قمری به طرفِ جویباران چیست
مگراونیزهمچون من غمی داردشبان روزی



خود را بکُش ای بلبل از این رشک که گل را 
با باد صبا وقت سحر جلوه‌گری بـود 

خطاب به ابواسحاق:
ازاین حسادت خودت را بکش ای بلبل(کنایه از ابواسحاق) ،سحرگاهان بادصبا باگل(شهرِ شیراز محلِ حکومتِ ابواسحاق که به شهرگل وبلبل معروف است) درارتباط بودوجلوه گری می نمود. سزاواراست که ازاین غم خودرا بکشی،کسی توراسرزنش نخواهدکرد. چراکه شیراز (محل حکومتِ تو) درآغوشِ بادِصبا(رقیب کنایه ازامیرمبارزالدین) افتاده است.صبا رابطِ عاشقِ ومعشوق است لیکن بعضی اوقات حسن معشوق رادرک کرده وعاشقِ اومی شود دراین حالت "صبا "که پیام رسان بوده مبدّل به رقیبِ عاشق می گردد.دراینجا امیر مبارزالدین که محاسن ِ شیرازرادیده وآن رااز چنگِ ابوسحاق گرفته به نوعی رقیبِ عاشقِ اصلی(ابوسحاق) شده است وجایِ آن داردکه ابواسحاق ازاین رشگ وغیرت خودکشی کند. 
حافظ زگریه سوخت بگوحالش ای صبا
باشاه دوست پرورِ دشمن گدازِ من.



هر گنج سعادت که خدا دادبه حافظ 
از یُمن دعای شب و وردسحری بود 

دربیت هایِ قبلی حافظ یاررا به گنجِ روان وگذرنده تشبیه کرده وبرایِ ازدست دادنِ او افسوس وحسرت می خورد.درپایانِ غزل نیز به همین نکته اشاره کرده ووجودو حضورِ یاری آنچنان نکوصورت ونکوسیرت راگنجِ سعادتی خدادادی قلمداد می نماید وبازبانی ستایشگرانه ،این لطفِ خدادادی وسایرِ الطافِ الهی راحاصلِ دعاهایِ شبانگاهی ورازونیازهایِ سحرگاهی می داند.
فرصت شمرطریق رندی که این نشان
چون راهِ گنج برهمه کس آشکاره نیست.


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic